تبليغاتX
رسم عاشق کشی

رسم عاشق کشی

درسهای زندگی

 

 بهتره برای چیزی که هستی مورد نفرت باشی

تا این كه دوستت داشته باشن برای اون چیزی که در واقع نیستی./

  انسان ها ممکنه سخنانت رو فراموش کنن .. ولی هیچ زمان احساسی

که تو باعث شدی تا تجربه اش کنن رو فراموش نخواهند کرد./

  اهمیت عاشق بودن بیشتر از مورد علاقه کسی واقع شدن هست./

 هیچوقت در مبارزه خودت رو محدود نکن ..بلکه با محدودیت هات مبارزه کن./

 وقتی به گذشته نگاه میکنم چیزی که باعث میشه افسوس بخورم اینه که اغلب اوقات

وقتی کسی رو دوست داشتم احساسم رو به زبون نیاوردم./

 در بین سختی ها و مشکلات فرصت های طلایی نهفته هست./

 دوستت رو از روی شخصیت و باطنش انتخاب کن و جورابت رو به وسیله رنگ اون

اگه جورابت رو فقط از رو جنسش انتخاب کنی زیبا نیست و دوست رو هم از روی رنگ و

نژادش انتخاب کردن عاقلانه نیست./

  من تنها یه نفرم و هنوز هم به اندازه یه نفر توانایی دارم

من همه کار نمیتونم انجام بدم ولی میدونم که میتونم بعضی کارها رو انجام بدم

پس هیچوقت انجام اون بعضی کارهایی رو که میتونم انجام بدم رد نمیکنم و کاری

اگه از دستم ساخته باشه انجام می دم./

 هیچوقت برای حفاطت خودت از حصار استفاده نکندر واقع دوستات هستن که حافظ تو هستن./

یادت باشه نه تنها باید هر حرف درستی رو سر جای خودش و به موقع بزنی بلکه سخت تر اینه که

باید حواست باشه که در مواقعی هم که وسوسه می شی سخن اشتباهی رو به زبون نیاری./

 ثروت یا فقر انسانها به میزان داراییشون نیست..بلکه به رفتار و منش و شخصیتی هست

 که از اون برخوردارن./

  شخصیت آدمها باعث میشه که درهای بسته رو اونا باز بشه ..ولی چیزی که باعث میشه

این درها همیشه باز بمونه رفتار و اخلاق پسندیده و باطن درست اوناست./

 موفقیت در واقع بیشتر زمانی اتفاق میافته که تو بتونی مقاومت کنی و ادامه بدی

حتی بعد از اینکه دیگران از مبارزه و تلاش دست کشیده اند./

هیچوقت اخم نکن..چون اونوقت هرگز کسی رو که با لبخندت عاشقت خواهد شد نخواهی شناخت./

دلیل و فلسفه زندگی همیشه شاد بودن نیست... بلکه مفید و قابل احترام بودن و همدردی با

دیگران هست که باعث تفاوت بین این که فقط زندگی کرده باشی یا اینکه خوب و درست

 زندگی کرده باشی میشه./

 یه کشتی توی بندر مسلما صحیح و سالم میمونه ولی یادت باشه که کشتی ها واسه سفر

کردن ساخته شدن نه یه جا موندن./

و بالاخره این که طول زندگی و تعداد سالهایی که زندگی کردی مهم نیست

بلکه نحوه ای که در طی سالها زندگی کرد ه ای مهمه./

 

زیبا اندیشان به زیبائی میرسند

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ،پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
.

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.

راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

+حكايت شده سه شنبه 1 مرداد1387ساعتتوسط ایلیا | |

نیمه شب یعنی هنگامی که دب اکبر بجانب دشت عوا میگردد و سراسر آدمیان را خواب میرباید

عشق آمد و حلقه بر در خانه من کوفت. گفتم کیستی که در کلبه مرا میزنی و رشته خیالاتم

را پاره میکنی ؟ گفت: نترس و بازش کن ، من بچه کوچکی هستم که از باران تر شده و در

این شب تاریک راه را گم کرده ام. من از این کلمات متاثر شده چراغ را افروختم و در را گشودم.

طفلی خردسال دیدم که پر وبال و کمانی و ترکشی داشت.

او را نزدیک بخاری نشانیدم و دستهایش را در مشت خود گرم کردم ، آب از گیسوانش ستردم.

چون گرم شد گفت : خوبست این کمان را امتحان کنیم مبادا زه آن در اثر رطوبت آسیبی دیده باشد.

پس تیری بکمان گذاشت و راست بر دل من زد.

من دردی مانند نیش مگس در قلب خویش حس کردم. آنگاه او خندان جستنی کرد و گفت:

ای ناشناس! شادباش، کمانم از رطوبت ضایع نشده است اماجراحت دل تو پیوسته ترا رنج خواهد داد 

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت

که در این وصف زبان دگری گویـــــا نیســت

بعد تو قول و غزل هاست جهان را امـــــــا

غزل توست که در قولی از آن اما نیست

تو چه رازی که به هر شیوه ترا می جویم

تازه می یابم و باز ات اثری پیدا نیســت

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

با دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیســت

این که پیوست به هر رود که دریا باشد

از تو گر موج نگیرد به خدا دریــــا نیست

من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم

این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

 

اینجا کسی مزاحم ما نیست...هیچ کس 

این نقطه از زمین همه اش مال ما دوتا ست

معشوق من به میل خودم آفریدمت  

شاید خدای من شوی اما خدا نخوا ست

با این همه هنوز هم احساس من به تو

چیزی شبیه سجده به درگاه یک خداست

+حكايت شده یکشنبه 2 تیر1387ساعتتوسط ایلیا | |

خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام

 فراموش كرده ام زندگی ام را به پاي كسی گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولی او هيچ وقت مرا

 دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتی ندارم

 به او حق می دهم شايد او هم مانند من يكی را دوست داشته است.

 حال از خود می پرسم : او را برای هميشه دوست خواهم داشت؟

 من زمانی به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته،قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود.

 بايد صبر می كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود، با قلبم چه كار می كردم برای گرم شدن

 در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت، چاره اي نداشتم نيمی از خاكستر قلب سوخته ام را به آب

 و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت

 و هيچ زمانی از او جدا نشد. يادگار او سوالي است بي انتها :

  آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟ آیا من به او می رسم؟

            

دیگر درخت نیستم از نو تبر شوی
تنها برای شاخه من تیزتر شوی


دیگر درخت نیستم آتش به پاکنی
از هیزم شکسته من شعله ور شوی


تا آمدم برای شکفتن شکستی ام
سخت است در سکوت شکستن کمر شوی


دیگر درخت نیستم ای دارکوب پیر
از موریانه های دلم باخبر شوی


دیگر درخت نیستم و سایه نیستم
وقتش رسیده است کمی دربه در شوی


رودم اگرچه راه به دریا نمانده است
روییده ای به راه که سنگی قدر شوی


رودم اگر تو سینه برایم سپر کنی
سرمی کشم اگر تو هزاران نفر شوی

+حكايت شده چهارشنبه 1 خرداد1387ساعتتوسط ایلیا | |