گريزی نيست از سوختن و من در ماورا،يك نگاه ، در پيله ای سوزانتر از خورشيد
بدينسان بی صدا در خويش مي سوزم.
و از آثار سوختن در ميان حدقه چشمان تو با حسرتی تبدار سرود تازه ای از عشق می سازم.
من از نقش تبسم های زخمی بر لبانم،و از عمق جراحتهای احساسم،كه از زيبايی چشمان تو،
در شعر من،بر جای مانده براي روح مغلوبم هزاران واژه زخم خورده و مجروح می سازم.
من از آغاز شب تا مرز صبح،با آيه های عشق در خلوت،تو را با شعر می خوانم.
تو را تكرار كنان بر دفترم ترسيم می سازم.
و از مفهوم نام تو،در آن تاريكی ممتد هزاران شعله كوچك و هزاران روشنك به ياد تو در
قلب شب تصوير می سازم.
و آنگاه بی رمق با روشنك های خيالی،تا سحر بيدار می مانم.
و من بی وقفه با فرياد تو را با شعر می خوانم.
تو در آن لحظه دلتنگی و ترديد، درون شعرهايم می يابم.
و اين راهيست،برای لمس تو، ميان واژه های بالغ احساس ....











تا حالا دلت تنگ شده؟ آنقدر که از فرط دلتنگی نتوانی گریه کنی؟ و وقتی که دلت می خواهد گریه کنی
مدام چشمانت را بمالی و دریغ از یک قطره اشک، یا از دلتنگی بمیری و تا اشکت بخواهد سرازیر شود
یکی باشد که تو نتوانی در حضورش گریه کنی.یا آنقدر خدا خدا کنی که باران ببارد و تو بی چتر مسیری
را که هر روز می رفته ای،طی می کنی تا کسی نداند،اشک است یا باران.یا مدام دل دل کنی تا شب از
راه برسد و کسی اشکهایت را نبیند.مثل الان من که تا به ذهنم دلتنگی تو خطور می کند دلتنگ میشوم
و از فرط تنهایی نمی توانم گریه کنم. خوش به حالت که یکی هست که دلتنگ دلتنگی هایت شود
و مدام از خودش بیشتر نگران توست. خوش به حالت که کسی نیست تا دلتنگ دلتنگی هایش شوی