رسم عاشق کشی
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما ---- یا اینکه این جنون سزاوار سنگ نیست
دلم گرفته بود نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خواستم از خونه برم بیرون mp3 playero برداشتم. کتم رو پوشیدم. از ترس سرما جوراب پام کردم رفتم بیرون . گوشی ها تو گوشم بود . صندلی سرد بود . خودم و جمع کردم تا سرما رو کمتر احساس کنم آهنگ و روشن کردم . می لرزیدم انگار هرچی جمع تر می شدم بیشتر سردم می شد یه دفعه به سرم زد . بلند شدم . خودمو باز کردم . گذاشتم هوای سرد بیاد تو بدنم . جورابامو در آوردمو پامو گذاشتم رو زمین سنگا یخ بود .پاهام سوخت اما انگار داشت زنده می شد . انگار یادش اومده بود که هست انگار درد داشت بهش بودنش رو یادآوری می کرد دستامو باز کردم آهنگ و تا آخرین درجه زیاد کردم و ایستادم رو به آسمون آبی آبی با خودم زمزمه کردم <<خدا>> پاهام می لرزید یخ کرده بود مثل سنگ زیرش حالا من با سنگ تراش یکی شده بودم منم سنگ بودم منم خاک بودم یه تیکه از اطرافم منم پوچ بودم پیش خدام باد می اومد . آهنگ بلند بود . انگار غرق شده بودم انقدر سبک بودم که اگه بال هامو تو کوچه خیابونای زندگی جا نمیزاشتم تا خود خودش پر می کشیدم انگار دیگه من نبودم روحم تو وجودم آواز می خوند . روحم حرف می زد . آزاد شده بود بیدار شده بود . داشت متبلور می شد اون شب آسمون پر از ستاره بود آسمون پر از خدا بود اون شب منم پر از خدا شدم ببین آرامشم بگذار یکبار برای همیشه بگویم نه من تو را تنها میگذارم و نه تو مرا اگر بخواهی روزی هزار بار این را می گویم که هیچگاه تنهایت نمی گذارم اینگونه مرواریدهای چشمت را جاری مکن به فکر دل نازک ما هم باش آرامشم بدان که تو را درک می کنم و همیشه به پای تمام سختیها می ایستم بدان که تمام لحظه های مرا تسخیر کرده ای و همیشه برای آرامش تو تلاش می کنم بدان که تمام من از توست و همیشه برای تو خواهم بود بدان که تمام لحظه های من با تو پیوند خورده اند و همیشه و هر زمان کنار توأم زندگی من گاهی اوقات احساس پوچی می کنم احساس خلأ می کنم و فکر می کنم که اگر در هر لحظه ای که می خواهم تو در کنارم بودی چه میشد ؟ دلم گرفته همین ... و من دوستت دارم
می شود از سنگینی بودن با کسی که بودن برایش دشوار است ، گریخت ،
گریخت تا آزاد و راحت به او اندیشید .
که مزه مزه ی خاطره ی شیرین با او ، در بند ِ بودن نیست ، در قید ایستادن نیست .
لذّت قید (بودن با دلخواه ) در با او بودنی بی اوست .
تنها در این حالت است که هیچ بودنی ، بودن تو را در قالب هیچ چگونه گی مقید نمی دارد
و این آزادی بی مرز و شور انگیزی ست .
" آب از سیر بی انجام خود خسته نخواهد شد
و این ذرّات آتش بر قرار بی قراری باز می چرخند و می چرخند ..."
از خودم ...
از رهگذری که وقتی از کنارت رد میشه سرش رو نمیندازه پایین ...
و باز هم از خودم ...
فهمیدی چمه ؟؟؟
از نقشی که دارم و نمیدونم چیه !!!!
از قضاوتهایی که در موردم میشه ...
که تو بخاطر فلان این حرفو زدی ...
از حرفایی که پشت سرم زده میشه ...
و باز هم قضاوتهایی که در موردم میشه ...
دلم گرفته ...
دلم گرفته از این شطرنجی که بازی میکنی ...
در حالی که میگی همه رو داری به نوبت تکون میدی ...
ولی یکیو وزیر میکنی ...
یکیو اسب ...
یکیم سرباز میشه ...
شاید تو بازی بلد نیستی که سربازت میناله ...
شاید قانون رو نمیدونی ...
سرباز اگه برسه به خونه ی آخر میتونه وزیر شه یا هر مهره ی دیگه ...
دلم پره ...
از بی انصافی ...
از خودم ...
میبینی چی داره به سرم میاد ؟؟؟
ولی هر چی باشم خوبیات یادم نمیره ...
حرفات ...
و تمام لطفی رو که تو در حقم کردی ...
خیلی چیزا رو یادم دادی ...
برزگم کردی ...
برام صبر کردی ...
و ...
من هنوز نمردم پس برام ناراحت نباش ...
اگه یه روزم از دنیام مونده باشه ...
و کلیم از دستت عصبانی باشم بازم تو دوستمی
| Design By : Night Skin |


