رسم عاشق کشی
یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما ---- یا اینکه این جنون سزاوار سنگ نیست
دلم گرفته همین ... و من دوستت دارم نمیگم همیشه اما خیلی شده دستمو رو به آسمونت دراز کنم برای بنده هات قاصدکایی که برات فرستادمو بشمار،ببین رو چندتاشون اسم خودمو نوشتم. نمیگم کمن اما زیادم نیستن از همون بچگی دعاها و خواسته هام زیاد نبود،آرزو هام برای غول چراغ جادو کم میومد بزرگترم که شدم همین بود.تو بهترین شرایط استجابت دعا چیزی برای خودم به ذهنم نمیرسید که ازت بخوام ولی برای بنده هات زیاد دعا کردم خودت دیدی گریه هایی که خالصانه برای دوستام کردم خودت شنیدی زجه هایی که از ته دل برای آشناهام زدم خودت بودی،شاهد بودی نمیگم برای خودم نخواستم اما کم خواستم چی میخوام بگم؟ میخوام بگم من از این دنیا چیز زیادی نخواستم میخوام بگم هوامو داشته باش امشب که اومدم ازت بخوام امشب آسمونت پر از قاصدک میشه قاصدکایی که روشون اسمای خیلیا رو نوشتم: اونایی که از ته دل دوسشون دارم و اونایی که فقط برام یه رهگذر بودن حتی اونایی که ازشون دلخورم همه رو،همه رو دعا میکنم اما یه دعا،فقط یه دعای کوچولو شایدم بزرگ برای خودم دارم دعایی که اگر تا قبل از این شبا میترسیدم ازت بخوامش،امشب میخوام به زبون بیارمش همشم به خاطر سنگینی بار گناهام بود اما میدونم که "هر کس شب قدر را احیا کند گناهانش آمرزیده میشود هرچند به عدد ستارگان،سنگینی کوهها و دریاها باشد" ازت میخوام یکی از همین شبا... چرا یه بغض گنده تو گلوم گیر کرده؟ شاید میترسم از اینکه تو از این خواستم قهرت بگیره،بدت بیاد میترسم بذاری رو حساب دخالت تو کارات اما... خودت میدونی که... نه... نمیتونم به زبون بیارمش خدایا بدجور گره تو کارم افتاده شاید خیلی زود جا زدم اما... قسمت میدم به صاحب این شبایی که خیلی زود گذشت و به پیامبری که بیشتر از همه ی مخلوقاتت دوستش دارم و به عصر و به ضحی و به صبح و به هر چیزی که برات عزیزه خدایا کمکم کن.... کوله بارت بربند شاید این فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم و بشناسیم خدا ای سبکبال در این راه شگرف در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده که بس محتاجم التماس دعا می توان تنها شد می توان زار گریست می توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زیر پاها له کرد می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت می توان صدها بار علت غصه دل را فهمید می توان.... می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود آخرش هم تنها می توان تنها رفت... با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی... یادگاری؟! همه جا تلخی و سردی و غرور فاتحه؟! خوب شد رفت عجب آدم بدخلقی بود!! ولی ای کودک زیبای دلم،آن ور سکه تماشا دارد کسی نمیداند که زبانم چیست؟ که دردم چیست؟ که عشقم چیست؟ که دینم چیست؟ که زندگیم چیست؟ که جنونم چیست؟ که فغانم چیست؟ که سکوتم چیست؟ ای دنیای نا شناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام تو را پیش از این ندیده ام پیش از این،دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام. من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
از خودم ...
از رهگذری که وقتی از کنارت رد میشه سرش رو نمیندازه پایین ...
و باز هم از خودم ...
فهمیدی چمه ؟؟؟
از نقشی که دارم و نمیدونم چیه !!!!
از قضاوتهایی که در موردم میشه ...
که تو بخاطر فلان این حرفو زدی ...
از حرفایی که پشت سرم زده میشه ...
و باز هم قضاوتهایی که در موردم میشه ...
دلم گرفته ...
دلم گرفته از این شطرنجی که بازی میکنی ...
در حالی که میگی همه رو داری به نوبت تکون میدی ...
ولی یکیو وزیر میکنی ...
یکیو اسب ...
یکیم سرباز میشه ...
شاید تو بازی بلد نیستی که سربازت میناله ...
شاید قانون رو نمیدونی ...
سرباز اگه برسه به خونه ی آخر میتونه وزیر شه یا هر مهره ی دیگه ...
دلم پره ...
از بی انصافی ...
از خودم ...
میبینی چی داره به سرم میاد ؟؟؟
ولی هر چی باشم خوبیات یادم نمیره ...
حرفات ...
و تمام لطفی رو که تو در حقم کردی ...
خیلی چیزا رو یادم دادی ...
برزگم کردی ...
برام صبر کردی ...
و ...
من هنوز نمردم پس برام ناراحت نباش ...
اگه یه روزم از دنیام مونده باشه ...
و کلیم از دستت عصبانی باشم بازم تو دوستمی



| Design By : Night Skin |



